شناسه خبر : 4134
۴ دي ۱۳۹۵ - ۱۰:۱۱:۱۱
خاطراتی از پیک شهید عباس حقپرست در گردان امام علی(ع)

اصلا یادم نمیاد عباس دیگه پوتینهاشو واکس زد یا نه..

هادی ابوالقاسمی پیک شهید عباس حقپرست: چند روز مرخصی هم نتونست غم نبود شهید حق پرست رو از در و دیوار محدوده گردان کم کنه، اشک بی امان از چشم همه جاری بود نشسته بودم گوشه چادر زل زده بودم به اونجایی که همیشه عباس مینشست و در تفکرات خودش شناور بود.

به گزارش نخل بیدار هادی ابوالقاسمی رزمنده وجانباز هشت سال دفاع مقدس اهل شهرستان فسا و پیک گردانی که فرمانده ی آن شهید عباس حقپرست بود با بیان خاطراتی از سردار شهید عباس حقپرست چنین میگوید:

سردار شهید عباس حقپرست دستش را دراز کرد و سیم خاردار بریده شده توسط گروه تخریب رو گرفت و با چشمانی گرد شده به اون نگاه تندی کرد و بعدش با یه تنه سخت خودش رو به من کوبید ،یعنی اینکه وضعیت بچه ها رو بهش بگم، سریع چرخی زدم و به سرعت اومدم عقب گروه، نگرانی و اضطراب تو چهره همه میشد فهمید، کمی ترس همه جای وجودم فرا گرفت،نای حرکت نداشتم،ناگهان به خودم اومدم دیدم همه از من جدا شده اند.

تو اون تاریکی سخت میشد تشخیص داد که بچه ها کدوم سمت رفتن، یه نور منور ضعیف بهترین راهنمای من بود که شبهی از یک گروه رو ببینم، با سرعت هر چه تمامتر خودم رو به آخر ستون رسوندم، و کمی بعد به عباس، با انگشت شستم به عباس فهموندم که همه چیز به راهه، ولی اون نگاه تلخی به من کرد، گویا از تعللی که کرده بودم بسیار ناراحت بود.

نمیشد حرف زد وگرنه میگفتم کمی از تاریکی محض ترسیده بودم و شاید اگر تو فرمانده ام نبودی قطعا فرار بهترین گزینه من بود، همه سر جاشون مونده بودن به واقع حرکتی شکل نمیگرفت، اشاره کرد که به اتفاقش بریم جلو.

چند متر اونطرف تر بچه های تخریب مشغول چیدن آخرین حلقه های سیم خاردار بودن، با اشاره مکالمه هایی رد و بدل شد و ما برگشتیم، به بچه ها نرسیده وسط آب جهنم شد، همه دست پاچه به سمت خاکریز عراقی ها هجوم بردیم.

عباس..ایساده بود و به بچه ها میگفت برید سمت خاکریز،آتش خیلی سنگین بود چند تا از بچه ها شهید شده بودن، کمر عباس رو گرفتم به زور نشوندمش توی آب،سریع بلند شد و صدام کرد زود باش بریم سمت خاکریز، منم تو اون گل و لای و دود و آتش دنبالش رفتم، اومد از خاکریز بره بالا تا نصفه هاش رفت به دلیل خیسی لیز خورد اومد توی آب، دو باره و دوباره تلاش کرد بازم نتونست،خوابیدم تو سینه خاکریز پاهاشو گذاشت رو شونه هام و رفت بالا، بعد هم دست منو گرفت و کشید بالا، فشار پاهاش رو شونه هام بعد از سالیان سال هنوز سنگینی میکنه.

اون بالا دیگه آدم خودش نبود وقتی اون دست پاچکی و بی نظمی  و...در گردان دید،  توی کانال نشست و تکه داد سرش رو بالا برد و لحظه ای اشک ریخت و کلاشش رو تکه گاه کرد و بلند شد.

 

 نخل بیدار و شهید عباس حقپرست

 

روزی دیگر عباس اومد تکه داد به پتوهای کنار خیمه، همینطور که سفره پهن میکردم گفتم خیلی دیر اومدی با دستاش گوشه سفره رو پهن کرد و گفت نون نداری گفتم چرا داریم مال صبحه، گفت بیار امروز میخوام همونو بخورم، بشقاب رو پر از برنج کرد و بهم داد سرشو بلند کرد به نرمی گفت اینو ببر تو فلان خیمه بده به رضا و بیاد، بدون پرسیدن رفتم و در خیمه صدا زدم یکی از بسیجی ها اومد بیرون بدون بهش دادم بدون اینکه سوال کنه رفت داخل، هنوز همونجا مونده بودم که صداشو برد بالا و گفت،بچه ها از غیب رسید حالا جوون گرفتم هر طور بخوان براشون میجنگم.

من که نفهمیدم جریان چی بود اونی که منو قانع کرد تو سیر بودن و گرسنه بودن رضا میشد پیدا کرد، حالا عباس از کجا این جریان رو فهمیده بود نه من سوال کردم و نه اون چیزی گفت اونی که دیدم خوردن نون خالی تو سفره بود.

 

 نخل بیدار و شهید عباس حقپرست

 

وقتی پا به پادگان دست بالا گذاشتیم غروب داشت کم کم چشم هاشو میبست، حتی چند روز مرخصی هم نتونست غم نبود شهید حق پرست رو از در و دیوار محدوده گردان کم کنه، اشک بی امان از چشم همه جاری بود نشسته بودم گوشه چادر زل زده بودم به اونجایی که همیشه عباس مینشست و در تفکرات خودش شناور بود.

یادم نمیره چطور با اون قامت بلند و رشیدش مینشست اون جلو خیمه و به بچه ها نگاه میکرد و چیزایی برای خودش زمزمه میکرد، تو ذهنم مونده اون روز که پوتینهاش رو برداشت و یه واکس محکم بهش مالوند و سرش به آسمون بلند کرد و گفت میشه دیگه منو از این کار معاف کنی، گفتم من که کاری نگفتم انجام بدی،سری تکون داد و گفت با تو نبودم،کمی که فکر کردم تازه متوجه منظورش شدم،تازه فهمیدم از خدای خودش میخواست که برای آخرین بار پوتبنهامو واکس میزنم .

نمیدونم اصلا یادم نمیاد که بعد از اون دیگه پوتینهاشو واکس زد یا نه .......

فقط میدونم که دیگه رفت .....

اشک امونم رو بریده خوش انصاف کجایی بیا رازش رو به منم بگو

یادش گرامی و خاطراتش به بلندای ابدیت ماندگار

 

انتهای پیام/

 

  • جا مانده

    • ۱۳۹۵/۱۰/۴ ۱۳:۲۰    

    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق. به یاد حاج عباس که حج نرفته طی صفا ومروه کرد

    3
    |
    0
  • ناشناس

    • ۱۳۹۵/۱۰/۵ ۱۱:۴۴    

    خدایا روح تمام شهدا وامام شهدا وشهدای دلاور گردان امام علی (ع) در کربلای ۴را باشهدای بدروحنین وکربلا حسینی محشور بفرما آمین یارب العالمین روحشان شاد وراهشان پررهرو باد

    2
    |
    0
  • کبیر

    • ۱۳۹۵/۱۰/۶ ۱۵:۳۲    

    ما هرچه داریم از شهدا داریم,,یادت بخیر عباس, یادت بخیر محمود یادت بخیر احمد ,,یادت بخیر حیدر,, ما که مدیون شماییم,,شما سعادت شهادت رو داشتین,,,اما ای کاش کسانی که ادعا میکنند همرزم شما بوده اند و جلساتشان را بایاد شما منور میکنند شیفته میز ریاستشان نمیشدند,,,ای شهیدان کاش. بودید و میدیدید

    3
    |
    0
  • ناشناس

    • ۱۳۹۵/۱۰/۸ ۸:۱۰    

    فقط میتونیم بگیم شهدا ما شرمنده ایم .

    2
    |
    0
  • نظر

    • ۱۳۹۵/۱۰/۹ ۶:۵۹    

    الان هم عده ای دم از خدمت به شهدا میزنند ولی فردای قیامت همونها امثال عباس جلوشان را میگیرد

    2
    |
    0
  • توانا

    • ۱۳۹۵/۱۰/۱۰ ۲۰:۴۵    

    من عاشق شهید عباس حق پرستم خیلی دوسشون دارم و برای پدر بزرگوارشون آرزوی سلامتی دارم.

    1
    |
    0
  • جانباز

    • ۱۳۹۵/۱۰/۱۸ ۹:۱۷    

    یادم افتاد از عملیات کربلای چهار قبل حرکت به سوی دشمن شهید کنعان برادر شهید عباس گفت عباس من لباس غواصی ندارم چکار کنم شهید حق پرست لباس خودش را بیرون آورد و به تن بردارش پوشید و خیلی سریع رفت و با لباس برای خودش برگشت و گفت اگر این کار را نمیکردم شاید بگفتند که برادرش را در به بهانه نداشتن لباس به عملیات نیاورد این را از این جهت گفتم که بگویم برای شهید حق پرست همه بچه ها یکی بودند و همه را برادر خود میپنداشت

    1
    |
    0
  • کمیل بقایی فرد

    • ۱۳۹۵/۱۰/۲۶ ۷:۳۸    

    اویل انقلاب خانواده شهدا عزت احترام داشتن ن الان که بخاطر یه حقوق هر بی سرپای همه حرف بارخانواده شهدا میکنن مسولی که اصلان یه اقوامیش همه جانباز نشده جه میدونه شهدا شهادت یعنی چی که بخواد خانواده شهدا رودرک کنه به خدایی محمد قسم من ازفرزند شهید بودنم پشیمانم

    0
    |
    0

اخبار ویژه